فرمانده تویی
یک غریبه که مدتی بود میشناختمش
زمین خورده بود همین تازگیها
وقنی داشت با سرعتی بی دلیل به سمت مقصدی نامعلوم میتاخت
مام زندگی کاری را که باید، انجام میده
شاید به قیمت اینکه سه ماi دستت تو گچ باشه
عجله داشت پوست های مرده خراشیدگی های عمیق روی دستتش رو زودتر بکنه
انگار از وجود اینها بیشتر دردش میگرفت
به شیشه های چند صد میل راه روهای طبقه ششم یک مرکز تجاری بزرگ تکیه داده بودیم
به ناگاه هر دو برگشتیم و از اون بی نهایت بالا در اون لحظه به گر گر هجوم و حرکت همه آدمهایی که از پله های برقی بالا و پایین میرفتن نگاه کردیم
کفتم این همه آدم
هر کدوم قصه خودشون را دارند
نگاهشون کردم و زمان و فضا لحظه ای هپروتی شد
روبروی نشر چشمه تخته سیاه کوچکی بود که با گچ رنگی به سبک کودکی من روی آن نوشته بود :
فرمانده
همه مردها را جلوی گوله فرستادی
حال بگو برای پیدا کردن آغوشی که تمام وطنم بود به کجا لشکر کشی کنم
و من ادامه دادم
تکرار بی معنی تو در هجوم افکاری که میبردم تا عاشقانه های یک طرفه که خوب میدانم بر پشت کلاغک سیاه همه قصه ها تبعیدند
آغوشم در حال پوسیدن است
مبادا خرابه ای آرزو کرده باشی و من بی خبرم
آنوقت است که باید وصیت کنم
وقتی مردم ایستاده خاکم کنید
چرا که تمام عمر بر روی زانوهایم راه رفته ام
اینجا بازتابی از من است . کلبه چوبی و دنج ذهن بلند پروازم ...