فرمانده تویی

یک غریبه 

یک غریبه که مدتی بود میشناختمش 

زمین خورده بود همین تازگیها 

وقنی داشت با سرعتی بی دلیل به سمت مقصدی نامعلوم میتاخت 

مام زندگی کاری را که باید، انجام میده 

شاید به قیمت اینکه سه ماi دستت تو گچ باشه 

عجله داشت پوست های مرده خراشیدگی های عمیق روی دستتش رو زودتر بکنه 

انگار از وجود اینها بیشتر دردش میگرفت 

به شیشه های چند صد میل راه روهای طبقه ششم یک مرکز تجاری بزرگ تکیه داده بودیم 

به ناگاه هر دو برگشتیم و از اون بی نهایت بالا در اون لحظه به گر گر هجوم و حرکت همه آدمهایی که از پله های برقی بالا و پایین میرفتن نگاه کردیم 

کفتم این همه آدم 

هر کدوم قصه خودشون را دارند 

نگاهشون کردم و زمان و فضا لحظه ای هپروتی شد 

روبروی نشر چشمه تخته سیاه کوچکی بود که با گچ رنگی به سبک کودکی من  روی آن نوشته بود :

فرمانده 

همه مردها را جلوی گوله فرستادی 

حال بگو برای پیدا کردن آغوشی که تمام وطنم بود به کجا لشکر کشی کنم 

و من ادامه دادم 

تکرار بی معنی تو در هجوم افکاری که میبردم تا عاشقانه های یک طرفه که خوب میدانم بر پشت کلاغک سیاه همه قصه ها تبعیدند 

آغوشم در حال پوسیدن است 

مبادا خرابه ای آرزو کرده باشی و من بی خبرم 

آنوقت است که باید وصیت کنم 

وقتی مردم ایستاده خاکم کنید 

چرا که تمام عمر بر روی زانوهایم راه رفته ام 

احساس یک طرفه ... چرا و چگونه

اپیزود اول 

هیچ میدانی 

چند وقتی است عادت کرده ام 

هر روز صبح 

قبل از باز شدن چشمانم 

دوستت داشته باشم 

و برایم اصلا مهم نباشد 

که کجای این شهر شلوغ 

به فراموش کردنم مشغولی 

اصلا این عقل یقه دلم را ول نمیکند 

مگر تقصیر من است که تو را با دلم میخواهم 

و با عقلم جور در نمی آیی....

اپیزود دوم 

ادامه نوشته

طعم تو در تمام لحظه هام جاری است

اومد نشست کنارم
یک جوری نشست روی صندلی که منو یاد مریض هایی انداخت که ساعت های طولانی تو اتاق انتظار نشستن
نوعی صبوری اجباری با کلافگی محض از یک جایی به بعد
خوش تیپ بود
بوی عطر گس و تلخش مشامم رو قلقلک داد
چند ثانیه فقط
و پرتم کرد به رویایی کشدار و ناتمام
به ساعتم نگاه کردم
فنجان قهوه روی میز
صداهای مبهمی در فضا چرخ میزد
قهوه ام رو سر کشیدم
حس مسافرهای بین راهی رو داشتم که هیچ مقصدی به هیچ کجا ندارن
اما عجله هم دارن
فنجان رو طبق عادت همیشه بر گندوندم
گفت میخوای فال بگیری
لبخند محوی زدم
به ساعتم نگاه کردم
بیش از یک ساعت گذشته بود
چی گفته بود که من اصلا نشنیدم
خیلی وقته تو هبروت زندگی میکنم
تو خیالم
تو عاشقانه ای که رو پشت کلاغه سوارن و انگار قرار نیست هیچ وقت به مقصد برسن
یعنی ناخوداگاهم اینقدر تشنه بود
چه انتقام سختی
باید جواب عاشقی های نکرده ام و اینطوری پس بدم
نمیدونم چی گفت که یک دفعه نگاهم رو به سمتش برگردونم
دستام و بردم جلوی بینیم و یک نفس عمیق کشیدم
اینبار شنیدم چی گفت
:دستات بوی قهوه گرفته?
لبخند مضحکی زدم
:اره
گس و تلخه
خیلی وقته دستام این بو رو میده
نفس عمیقی کشیدم از فشار سنگ نامرءی که روی قفسه سینه ام جا خوش کرده
این اخری رو تو دلم گفتم
:عطر تنش خیلی وقته رو دستام ماسیده
او همچنان حرف میزد ...
من همچنان دستهامو بو میکردم ...

دلم بریت تنگ میشود ...

هنوز دلم برایت تنگ میشود
هنوز
زیاد هم تنگ میشود
آنوقت در میانه همه دغدغه این روزهایم دلم میخواد بیخیال همه چیز یک گوشه بخزم و فقط به تو فکر کنم
به خاطرات ناتمام کوتاهم با تو
دارد کم کم محو میشود
صورتت را میگویم
مثل قلبی که روی آینه بخار گرفته حمام کشیدم
چه ذوقی داشت
اما زود محو شد
زودتر از آنکه به اندازه کافی فرصت نگاه کردنش را داشته باشم
مثل یک بعد از ظهر داغ تابستان و پرنده بازیگوش روی سیم برق
بودنت به همان سرعتی که آمد پر کشید و رفت
آنوقت من ماندم و هاج و واج های طولانی
چیزی به سرم خورده بود انگار
به خودم که آمدم در برزخی عجیب دست و پا میزدم
برزخ یعنی
وقتی هست دعوا و بحث و بهانه گیری
یعنی با حرف ها و حرکات ناموزونت آزارش بدی
یعنی زیر فشار محبت خفه اش کنی
وقتی نیست
جای خالیش رو با هیچی نتونی پر کنی و هی مجبور باشی به خودت دلداری بدی
هیچ میدونستی
آدمها گاهی خیلی بیشتر از نوازش شدن نیاز به نوازش کردن دارن
مثل وقتی که از گلت مراقبت میکنی
من هنوز یک دل سیر نوازشت نکردم
ببین دستهام چطوری برات تب کرده
خوب میدانم اما
اصرار من بی فایده است
دستهای من برای لمس حصور تو زیادی زمخت و خودخواه است انگار
اونوقته که باید بزارم بری
اما باز در لحظه آخر تو رو آرزو میکنم قاصدک گریز پای من و به رویایی ناتمام میسپارمت
خوب میدانم
دلم برایت تنگ میشود
هنوز و همیشه ...