هنوز دلم برایت تنگ میشود
هنوز
زیاد هم تنگ میشود
آنوقت در میانه همه دغدغه این روزهایم دلم میخواد بیخیال همه چیز یک گوشه بخزم و فقط به تو فکر کنم
به خاطرات ناتمام کوتاهم با تو
دارد کم کم محو میشود
صورتت را میگویم
مثل قلبی که روی آینه بخار گرفته حمام کشیدم
چه ذوقی داشت
اما زود محو شد
زودتر از آنکه به اندازه کافی فرصت نگاه کردنش را داشته باشم
مثل یک بعد از ظهر داغ تابستان و پرنده بازیگوش روی سیم برق
بودنت به همان سرعتی که آمد پر کشید و رفت
آنوقت من ماندم و هاج و واج های طولانی
چیزی به سرم خورده بود انگار
به خودم که آمدم در برزخی عجیب دست و پا میزدم
برزخ یعنی
وقتی هست دعوا و بحث و بهانه گیری
یعنی با حرف ها و حرکات ناموزونت آزارش بدی
یعنی زیر فشار محبت خفه اش کنی
وقتی نیست
جای خالیش رو با هیچی نتونی پر کنی و هی مجبور باشی به خودت دلداری بدی
هیچ میدونستی
آدمها گاهی خیلی بیشتر از نوازش شدن نیاز به نوازش کردن دارن
مثل وقتی که از گلت مراقبت میکنی
من هنوز یک دل سیر نوازشت نکردم
ببین دستهام چطوری برات تب کرده
خوب میدانم اما
اصرار من بی فایده است
دستهای من برای لمس حصور تو زیادی زمخت و خودخواه است انگار
اونوقته که باید بزارم بری
اما باز در لحظه آخر تو رو آرزو میکنم قاصدک گریز پای من و به رویایی ناتمام میسپارمت
خوب میدانم
دلم برایت تنگ میشود
هنوز و همیشه ...