خوش خیالی ... بابا
در خودم میپلکم
پلک شب باز است هنوز
چند قدم مانده به روز
تو بگو
قصه بگو
قصه تکراری
قصه لیلی و مجنون تو بگو
قصه زندگی است
عشق ها
نفرت ها
جنگ ها
آوار ها
مرگ ها
رفتن ها
من کجا هستم ؟
آی اهالی با شمایم
همه شهر به خوموشی گنگی گرفتارند انگار
بیماری واگیر دار
پس چرا هیچ صدایی نیست
همتان کر شده اید ؟
قصه گو تو بگو
قصه بگو
قصه عشق را بلند تر از هر چیز دگیر
در پس حادثه های زخمی
به تفسیر بگو
خنده تلخ تو و سکوتی کشدار
از عشق میترسیم ؟!!!
باور کن
ته این فبرستان تنها
نفس سرخ من تو است که میرود تا فردا
همه سبزی این صبح عزیز از داغ همان بوسه های پنهانی ، زیر شیروانی است
کودک آواره
کودک بی مادر
من از قبل از به دنیا آمدن سر راهی بودم
تلخ شده ام امشب
چند روزی است که هی اشک میرزیم
خود کشی مرگ عزیزی که به آن دلبستم
حداقل هر دو سه شب
سیر به فکرش هستم
ناخن میسایم
چوب خط میشکم
و خودم
تو را
او را
گول میزنم
فریادی در من
نه اینک وقت این بازی ها نیست
میدانم....
نه من هیچ نمیدانم
گنگ و خنگ و بی خود شده ام
میسپارم خود را به باد به طوفان
اینهمه آگاهی
میروم تا ته بی آگاهی
میدانم
دور ها آوایی است که مرا میخواند
خوش خیالی ... بابا... همه اش کابوس است
اینجا بازتابی از من است . کلبه چوبی و دنج ذهن بلند پروازم ...