پای دلم را زمین میکوبم 

باز هم چند وقتی است 

روبروی دختر آینه می ایستم 

صورتش پف کرده 

خوب که نگاه کنی 

رد محوی از کبودی زیز چشمان به گود نشسته اش خودنمایی میکند 

آخ هنوز درد دارم 

هرچند تلاش کرده ام سنگینی سیلی های محکمی که خورده ام را به رویم نیاورم 

دلم آبنبات میخواد 

اینبار آبنبات چوبی من در هیبت تو حلول کرده 

دلم قرص بود

دیوار بلندی به دور خودم کشیده ام

قهقهه بلندی در درون سرم سر میخورد 

دیوار گله گشادی که روزنه های نفوذ زیادی دارد 

به پشت سرت نگاه کن 

فرصت برای عبور به اندازه کافی هست 

باز و فراخ 

صورتم را به دیوار سرد روبرو چسباندم 

دیواره بی فایده

فرصت دیدن منظره های بکر بیمشاری را از خودم گرفتم و هر بار مجبور بودم  برای زخمهای کهنه به چرک و خون نشسته مرهمی دوباره درست کنم . 

ورود این مهاجم های گاه و بیگاه حرفی داشت همیشه برای گفتن

و من فقط هر بار درد کشیدم به پوشاندن زخمم سرگرم شدم 

این آخری اما ضربه آخر بود 

انگار دنیا هم حوصله اش از این همه نادانی من سر رفته بود 

دعوت نامه های نامرعی من برای مهاجمانی غریبه 

خوب یادم هست 

به شیشه سرد کافه تکیه دام 

باد شدیدی میوزید 

و من در مورد کودک نامشروعی که در دلم حمل میکردم حرف میزنم 

احساسی ناخواسته را آبستن بودم 

او بود که نمیخواست بازی کند 

اصرار عجیب من و  بیشتر از آن سر درگمی محض از عاشقانه هایی که میسرودم برای مهاجمی بی سر و پا تر از همیشه 

محاسباتم اشتباه بود 

او استعداد خاصی برای یاد آوری درد عجیبی که میکشیدم داشت 

بیشتر از هر کس دیگر 

در من قمری پیری زندگی میکرد که سالها بود هر بار که میخواست آواز بخواند گلوی خودش را میبرید و تا بهبود دوباره بارهها و بارها قصه دردناک خود را بی صدا آواز میکرد 

گفتم : دوستت دارم با اینکه فاصله بین من و دنیای تو چدین سال نوری محاسبه نشده است

انگار سالها است تو را میشناسم  

: در ناخودآگاهت چیزی هست 

:ملتمسانه نگاهش کردم

: بهم کمک کن این احساس عجیب را چاره کنم 

من چای دارچین سفارش داده بودم و او بستی مخصوص که در ظرف بزرگ شیشه ای سرو میشد

بی سلیقه و بهم ریخته و غوطه ور در ژله های قرمز

او با بی تفاوتی خاص خودش مثل واکر های سریال زامبی لند که گوشت مرده میخرند بستنی توی ظرف بزرگ و میبلعید و من به سخنرانی هوشندانه ؟! خودم ادامه میدادم

صدای گنگ من در فضا و او تنهایی صدایی که میشنید ملچ و ملوچ بستنی توی دهانش بود 

روزها از پس هم گذشتند و من نبودن تو را به شکلهای مختلف درد کشیدم

اما رنجها همیشه حرفهایی دارند برای گفتن 

روبروی دختر توی آینه می ایستم 

سالها است تو را میشناسم 

تو یاد آور یکی از افراد اصلی دوران کودکیم هستی 

امیدوارم این بار آن مشکلات قبلی تکرار نشه و من به تعادل روانی برسم 

اگر شد 

باشد 

مقصر اصلی من

دختر بد ناسازگار 

باشه

باشه

دوباره و دوباره تلاش میکنم 

تو فقط ترکم نکن 

بیا همه اسباب بازیهایم برای تو 

عشقم 

احساسم 

لحظه های قشنگم 

سکسم 

نوازشم 

و تو هر باز بیشتر فرصت طرد کردنم را خواهی یافت 

قصه تکراری

از من اصرار و هر بار از تو بی نهایت انکار 

خسته میشوم در نهایت و میپذیرم که دوست نداشتنی و نخواستنی هستم 

دست از سرت بر میدارم 

به گوشه ای میروم 

سرم با به همان دیوار سرد که اینبار بلند تر هم شده میچسبانم و منتظر مهاجم بعدی میمانم 

دعوت نامه های نامرعی 

اپیزود سوم 

نفس عمیق میکشم  و آهی بلند 

مانند جن زده ای  که به لطف جادوگر قبیله از شر ابلیسی که دردونش زندگی میکرده رهایی یافته باشد 

میدانم 

تو یاآور تمام افراد مهم  و خاص در زنگی من هستی 

مهم و تاثیر گزار 

همانها که تن نازکم را به این زخمهای کهنه آذین بستند که تو امروز از عفونتش تغذیه میکنی 

بازی تکرار شد دوباره 

اینار اما دیواری در کار نیست 

من نه مقصر 

نه طرد شده 

بازی را باختم 

اما من اکنون قهرمان زندگی خودم هستم 

کشف و شهودی عظیم 

از دلیل عبور غریبه ای هولناک 

غول مرحله پایان 

درسم را آموختم و تو  را به همان راهی که آمدی میپارسم 

پست سرت آب نمیریزم 

و خوب میدانم  تو دقیقا همانند آن افراد مهم و تاثیر گزار ؟!! زندگی من هستی 

طرد کننده و بی رحم 

مشتاق ترین تماشاچی این تراژدی کثیف 

مینشینی آن بالا و با صدایی بلند فرمان میدهی 

من اینجا هستم بازی کن ، تلاشت را بکن ، برای بازنده شدن که آماده ای 

و من از همان ابتدا شروع میکنم به ریخت تاس هایی پوج 

و تو بزرگ و بزرگ تر میشوی 

من کوچک و کوچکتر

تو حضوری مجازی است برای تمامی اشباح تبهکار این سالهایم 

همانهایی که یکی رفت و دیگری آمد به لطف همان دعوت نامه های نامرعی

اشباح کودکیم را اما به نام میشناسم ....

اینبار اما تاسی در کار نیست 

آخر بازی قهرمان باز خواهد گشت 

قهرمان منم 

آگاه 

هوشیار 

بازگشته از سرزمین هادس 

از تارتاروس عبور کردم 

و تو چه میدانی همبستر شدن با سربروس را چگونه تاب آوردم 

بازگشتم 

قوی تر از قبل 

بهای آگاهیم را به تمامی پرداختم

با تکه های روحم ، اشکهایم ، رویاهایی که قرا بود رنگی باشند  و لحظه هایی که پر پر شد 

آرامشی بکر اما اینجا است 

دختر توی آینه رد کبودی زیر چشمانش را نوازش میکند 

آلماس کوچک تراش خورده و براقی را در صندوقه چوبی ذهنش بلند پروازش مینشاند 

اینچا پر است از مروارید و الماس 

یکی از یکی گرانبهاتر 

یک یاقوت هم هست 

دلم را میگویم ...

..............................

پ.ن

وقتی عاشق کسی هستیم با عشق خود به او این پیام را می دهیم که «من تو را سال هاست میشناسم، تو  یادآور  یکی  از افراد  اصلی در دوران  کودکی من هستی. امیدوارم  در  رابطه با تو که یادآور او هستی مشکلات قبلی تکرار نشود و من به تعادل روانی برسم.»

زمانی که کسی که خود را عاشق او میدانید  هیچ حس خاصی نسبت به شما ندارید و تمام ابراز علاقه های شما را نادیده میگیرد و برای داشتنتان تلاشی نکیند به شما پیام می دهید که« من تو را نمی شناسم، تو  یادآور هیچ یک از افراد اصلی در کودکی من نیستی، من نیازی به تو ندارم پس لطفا تعادل روانی مرا بر هم نزن» .

وقتی  کسی را  که عاشق او هستیم ما را طرد می کنیم  یعنی از همان ابتدا به ما   گفته که « تو درست فکر کردی من همانند آن فرد هستم، ان فرد عجیب در زندگی تو ،  طرد کننده. و بی رحم . پس تلاش کن تا بازی را ببری !» و او ما هم تلاش خواهیم  کرد و بازی ادامه خواهد یافت.

 روش ارتباطی  درست :

 اما اگر کسی را که عاشقشش نیستیم و احساسش را نمیخواهیم  به طور کامل بپذیریم یعنی به او این پیام را داده ایم که« چه افراد بدی بوده است اند و درست رفتار نکرده اند آدمهای قبلی اما من مثل آنها نخواهم بود ، تو خواهی دید که من چقدر با آنها متفاوتم  پس بیا و پذیرش مرا دریاب و آن را احساس کن و آرام بگیر» . من تو را طرد نخواهم کرد وقتی آرام گرفتی دلایلم را  به تو خواهم گفت که چرا به نظر من این رابطه به نتیجه نخواهد رسید و ما از دو دنیای متفاوت هستیم . و اینکه قرار نیست همه رابطه ها به نتیجه برسد . 

این ناکامی از نوع باخت نیست از نوع پذیرش است در حالی که ناکامی اول از نوع باخت و طرد شدگی است و  زخم و درد و عدم تعادل روانی ایجاد میکند . 

 

یادمان باشد بازی نکردن آدابی دارد 

بازی نکردن باید بدون توهین، بدون  طرد و بدون  ایجاد احساس بد باشد.

انسان ها را محترم  بداریم، چه  وارد  زندگی ما بشوند و  چه نشوند. آن ها  را به گونه ای پس نزنیم که احساس بی احترامی، حقارت و خواری در آن ها ایجاد کنیم.

البته اگر کسی چنین کند، توهین و تحقیر و طرد او بی تردید به دلیل مشکلات روانی او خواهد بود.

زمانی  که  دیگری  را طرد می کنیم این پیام را می دهیم که « از من دور شوید ای همه آن هایی که ارزش مرا ندانستید و سال ها پیش مرا از خود  دور کردید.»

قوانین ارتباطی را بشناسیم و بهشون احترام بگزاریم 

همه ما در قبال هم رسالتی داریم

هرچه به افرادی که کنار ما زندگی میکنند کمک کنیم محیط امن تری را تجربه کنند و روان سالم تری داشته باشند جامعه سالم تری را تجربه خواهیم کرد .