نفت ...

باید توی خاورمیانه مرد 

باید کشته شد 

دایناسورها هم روزی اهل خاور میانه بودند 

همینجا مردند و تبدیل به نفت شدند 

زمین خاور میانه خوب بلد است از کشته ها پشته بسازد 

و بعد ازشان ننفت بگیرد

ما هم دایناسورهای این زمانه ایم 

همانقدر پوست کلقت و همانقدر ابله 

ما سوختن و سوزاندن را خوب بلدیم 

برای همین ما در زندگی بعدیمان نفت خواهیم شد 

نفت 

بذر زمان را آبستنم من

آهای با توام

به زبان روحم با تو سخن میگویم

به زبان تمام رویاهای پلاسیده ام

باغبان هیچم من

گلهای کاغذی را هر روز با اشکی که هرگز نچکیده  آب میدهم

رنگ چشمانت را نمیدانم

کور رنگ بودن را در دیاری بعید خوب آموخته ام

زندگی را میبینم

گاهی روی دستانم جان میدهد

نفرین به همه ساعت های دنیا

دستانم گاهی بوی تعفن میدهد

شاید هم گاهی  ، فقط گاهی بویش به مشام بی حس شده ام میرسد 

بی تفاتی از بین میرود و ته مانده  احساسم خود نمایی میکند

اما خیلی زود دوباره به کما میرد  

شرطی شده است ...

من از این گه هاه دردناک خسته ام

 در آستانه ایستاده ام در چهار چوب ابدیتی موزون

در بین این هیاهوی لکاته  اما

 قلبم

قلبت را  خوب میفهمد هنوز

حرفم را بفهم

حرفم را بفهم یا برای سرودن زبانی تازه پیدا کن

نت قلبم را همین امروز صبح کوک کرده ام  

درست زمانی که برای چندمین شمارش نامفوم ، مفهوم بودنم  را در آینه به دار آویختم

صدایی محو

در سایه روشن زاده شدنم  

دستانی که به خون آلوده اند

و فریادی که از دهان نیمه گشاده حفره ای تاریک با درد بیرون میجهد

من باز هم به هیبتی نفرینی زاده شده ام

به هیبت زن  

خون خورده ام و ریشه های تاریکم رسالتی مهیب را به دوش میکشد

من دوباره

ما

دوباره زن

دوباره درد

ایثار

حسرت

تازیانه و خشم

در وجودم اما پیچکی در حال تاب خوردن است

از تجاوز دستان حریص تو تا امتداد خط بودن نامت به توان  تمام گورهایی که بوی مطبخ میدهند

بفهم

بدز زمین را آبستنم

حتی در لحظه ای که زنده به گورم میکنی ...

 

توهم ساعتی

راه تو راه مسیح است 

راهی پر چیج و خم و سرشار از شرارات ها و رفتار های غیر اخلاقی 

در اتاق 

با چند تا مرد داشتیم بحث میکردیم در خصوص اینکه پشت هر مرد موفقی زنی استاده 

یک در باید بسته میشد 

من آخرین نفری بودم که از اتاق اومدم بیرون و باید در را میبستم و قفل میکردم 

از داخل اتاق صداهای عجیبی می اومد و موجودی ماورایی در صدد سر به سر گزاشتن من بود که کتابهام را کتگم کنم 

سنگ سیاهی به شکل عحیب و جادویی در هوا پرواز میکرد 

تو دستم گرفتمش ....

باز هم خواب دیدم 

.....................

و من از خودم میپرسم آیا واقعا دنیای من جای بهتری برای زندگی کردن خواهد شد 

زندگیمون هر لحظه داره شیرین تر میشه 

هیس خورشیدک 

آروم 

مبادا غصه ها از خواب بیدار شن 

تو را پی نمیزنم 

چون هنوز به اندازه کافی به من نزدیک نشده ای 

و سوال بزرگ 

رسالت من در زندگی چیست که از آن فرار میکنم و به هزار کار و مفید و غیر مفید دیگه مشغولم و سر گرم 

تمایل درونی من به انجام هیچ کاری تمایل بیشتری دارد .... هیچ دغدغه ذهنی 

و من الکی سرم شلوغه 

شاید دچاز خود ارضایی ذهنی شدم 

چند تا کتاب خریدم ولی میدونم که برای خوندنشون تضپظاهر به وقت نداشتن میکنم 

هر چیز در ظرف زمان خودش اتفاق میافته 

بیا.... اینم کار 

تو همیشه میخواستی کسب و کار داشته باشی اما جسارت شروع کردنشو نداشتی 

بیا اینم کار ....

چند تا پیشنهاد دیگه دارم البته 

چرا زمان اینقدر سریع میگذره ....

دفتر روزنامه مینویسم 

همه کارهایی که در روز انجام میدم  و مدت زمانی که هر کدوم وقت میگیره را مینویسم 

الان میدونم که نوشتن اینجا واجب نیست 

ولی خوب حال بهتری بهم میده 

مثل افیون 

فرار کردن از کاری که باید انجام بدم و به هزار کار مفید و غیر مفید دیگه خودمو مشغول میکنم 

وای که چقدر دلم  دلم میخواد همه ساعت های دنیا دستور ایست بدم 

زمان لطفا از حرکت بایست 

قلب من در حال ایستادن است ....

 

یهویی... یک کاری بکن

باز افسرگی سراغت میاد و یک بی انگیزگی محض همه وجودت را به آتیش میکشه 

باز هم سندرم پیش از قاعدی 

صبح چشمهات را باز میکنی و صدایی بهت میگه صبح بخیر خانومی 

پاشو 

صدای درونی 

و تو حس بلند شدن نداری 

و تا آخرین لحظه ای که بتونی تو رخت خواب میمونی 

یک شعر تکراری رو زمزمه میکنه برات 

زندگی زیبا است ای زیبا پسند 

زیبه اندیشان به زیبایی رسند 

آنقدر زیبا است این بی بازگشت 

تا برایش باید از جانها گذشت 

این روزها همش به این فکر میکنم که دلم میخواد دوباره 15 ساله بشم 

فقط 20 سال دیگه دوباره بهم فرصت زندگی بدن 

اگه الان 15 ساله بودی چه میکردی 

ابرهای بالای سرم را پاک میکنم و میگم من از همین الان حدود 30 سال دیگه فرصت زندگی دارم 

این 30 سال به ازای اون 20 سالی که میخوام 

اصلا با خودم قرار میزارم بی خیال سن 

اصلا چه فرقی میکنه 

من یک سری اهداف دارم و یک مدتی وقت 

مرده مگه کیه 

اونی که اثری از خودش در دنیا نگذاره 

و من نمیخوام بدون اثر از این دنیا برم 

هر کجا که باشم 

اثر من تولید محتوا است 

همین نوشته الان یک اثر است 

کلی کار دارم واسه انجام دادن 

باید یک نگاهی به ارزشهام بندازم و همین امروز در راستای ارزشهام حرکت کنم 

هر چی که باشه 

فقط یک کاری بکنم ...

ابن روزها همش یک صدایی درونم میگه 

راهم رو شون کن 

شاید هم روشن است و من پشت به در نشستم 

سه تا کتاب باید بخونم 

سایه ات را مالک شو 

حلقه قدرت 

رنج ها حرفهایی برای گفتن دارند 

 

یک فیلم دیگه ...fifty shade of grey   

در بین همه تصمیم های زندگی جسارت انتخاب یک فیلم برای دیدن میتونه دغدغه جالبی باشه به خصوص وقتی  که محدودیت زمانی برای همه ما یک واقعیت اجتناب ناپذیره  ، بیماری  دنیای مدرن . شاید هم دنیای این روزهای من که زمان بر روی شبدیز تیزپایی سوار است و من گویی در یک سیاه چاله عظیم گیر کردم و در حال پیاده گز کردن مسیر زندگیم

چشم که باز میکنی میبین حتی موهای ابروت هم در حال سپید شدن هستند .

برای من انتخاب یک فیلم برای دیدن یک شمشیر دو لبه است :

-         بر بال نشئه ای  شگفت انگیز تا چند روز در هبروتی و با شخصیت های فیلم در حال همانند سازی

-         روحت قی میکنه و کلی شماتت پشتش قطار میشه واسه ذبح کردن زمانی که تلف کردی و دستانت که الان به خون آلوده است

و فریاد صدای درونی – والد نکوهشگر-  آخه مگه تو چقدر زمان برای  هدر دادن داری   ( همین الان در حال نوشتن این مطلب هم داره داد میزنه )

از اون اونجایی که مثل خیلی از جسارتهای دیگه  ، من از جسارت انتخاب یک فیلم برای دیدن هم  به بهانه ذکر شده بی بهره ام به یک  زندگی انگلی بسنده کردم  

همزیستی مسالمت آمیز مثل مورچه و  شته

در بین وبگردی های گاه و بیگاه کسی جایی فیلمی رو دیده  و نظری نوشته

به اعتماد  شهودی که در لابلای کلمات جاری است  به نوعی انتخاب با عدم اطمینان پایین دست میرنم و سهم نگارنده تشکری خواهد بود که رهسپار دنیای مجازی و گاهی هم کاءنات  میشه

یکی از این فیلم های اخیر  fifty shade of grey   است یا همان 50 سایه یا طیف خاکستری  البته اسم شخصیت مرد داستان هم  grey  است .  

این یکی از اون فیلمهایی بود که با دیدنش نکوهش گر درونم ساکت موند هر چند عمقی را تجربه  نکردم ،  اما دلم لرزید

فیلمی که به قول منتقدیی به  راحتی میشه داستانش را در چند جمله خلاصه اش کرد .

وقتی  یک چیزی خیلی ساده است یا واقعا ساده و دم دستی است یا اونقدر عمیق که برای  اجتناب از رها کردن خودت در این عمق به سادگی و با جمله های دم دستی از کنارش رد میشی

به نظر من اسم این  فیلم یعنی همون 50  طیف خاکستری خودش کلی حرف برای گفتن داره

سایه هایی که ارتباط معنا داری با نام شخصیت مرد داستان دارند

سایه هایی که به دنبال تک تک ماهستند

او برای تعریف  دنیای عجیب و بی انعطافی که برای خودش انتخاب کرده و هر بار که مورد سوال قرار میگیرد فقط یک تعریف و توجیه داره

قیافه حق به جانبی به خودش میگیره و پاسخ میده واسه لذت بردن ... همه اینها واسه لذت بردنه

او قرارداد عدم افشا داره و اشاره میکنه  که وکیلیم  به امضای این قرارداد اصرار داره

او اصرار میکنه که رمانتیک نیست و با گل و عشق رابطه ای نداره و مدام در حال سوپرایز کردن دختری است که  تا آخر داستان اصلی ترین دلیل و تمایل پسر برای ادامه رابطه را به طور رسمی  قبول نمیکنه

حتی تا حدی  این پتانسیل را اشکار میکنه که دختر میگه دیگه از سوپرایز شدن حوصله ام سر رفته

به شکل جذابی که  فانتزی همه زنهای دنیا است حمایت گر است و حواسش به همه چیز هستن

معتقد است عشق بازی نمیکنه اما بهترین بازیگر این صحنه است به شکلی که این رفتارش دختر راوادار میکنه در برای دنیای سادیستیک  و غیر قبال درک پسر تسلیم بشه فقط به خاطر  تمایی که حتی خود پشر هم ازش بی خبر . پاکی و سفیدی محض ... عشق

حتی به ویرجین بودن دختر به شکل اوهورایی احترام میگذاره

پسر در تمام فیلم در حال نقض قوانینی که خود وضع کرده  و  شاهد تقلای ناشناخته ای برای رهایی که کلیشه هایی که  اون را به اسارت کشیدن

خوابیدن با دختر

قدم زدن

ابراز علاقه کردن و به دنبال دختر رفتن و اصرار برای ادامه رابطه ، درد و دل کردن و ....

او اجازه نمیده دختر جسمش را  لمسش کنه اما وقتی میفهمه که دختر  بی خبر و غیر مترقبه  داره ازش دور میشه عصبانی میشه  چون قبلا بدون اینکه خبر داشته باشه روح خودش را تسلیم دختر کرده  اما همچنان طبق یک عادت قدیمی در حال مبازره کردن است و این مبارزه درد عمیقی را به  دنیای بیرونی تحمیل میکنه که در نهایت منجز به زجر درونی میشه

به نظر من فیلم با تمام دیالوگی که داره بیشتر مسیر سکوت را طی میکنه چون واژه ها  هیچوقت توان تفسیر احساسات ما را ندارند

اما یکی دو تا دیالوگ قابل تامل است

زمانی که اولین ضربه سادیستیک را در رابطه سکشورال  یا همان رابطه مورد علاقه پسر (BDSM) به دختر وارد میکنه از او میپرسه درد داشت ؟

او نگران اذیت کردن و درد کشیدن دختر است ... رفتاری که تمام اصول و تغریف های بیماری سادیسم را نقض میکند .

دختر جواب میده:  نه

 علارغم ایکه قبل از وارد شدن اولین ضربه تمام رفتار بدن دختر سرشار از ترس و اظراب است .

پسر میگه : میبینی ، درد بیشتر در ذهن تو حضور دارد

جایی دختر با عصبانیت  از  پسر میپرسه

از چی میترسی

از چی داری فرار میکنی و پسر با عصبانیتی دردناک فریاد میزنه:  من 50 سایه خاکستری دارم

به نظر من فیلم در همین جمله رسالت خودش را انجام داده و تایید میکنه که ارزش دیدن داشت .

در حالت بین خواب و بیداری درب آسانسور بسته میشه و موسیقی پایانی فیلم پخش میشه

..................................................................

اینجا مینویسم که یادم نره

ü      واقعا چند درصد زندگی من در لابه لای این سایه ها گیر کرده

سایه هایی که میشناسمشون  اما چسبناکن و از اون بدتر اینه تلاش میکنم منطقی جلوه بدمشون

دقیقا مثل جایی که پسر میگه : به دنیای من خوش اومدی

همان دنیایی که  از کودکی به او تحمیل شده بود و در 15 سالگی به اوج خودش میرسه

ü      مرز بین واقعیت درونی من و چیزی که نشان میدم چقدر باریک است و این دو چقدر با هم منطبق هستند؟  انگار نقش بازی کردن و ماسک زدن  یک عادت شده که ترکش موجب مرض است 

دقیقا مثل لحظه ای که در آخرین سکانس فیلم پسر برای دلداری و شاید ابراز پشیمانی وارد اتاق آنیمای خودش میشه که با شلاق در تمام مدت زندگی تنبیه شده

ü      شاید ما گاهی طبق یک حادثه و جبری محکوم  به تجربه کردن دنیایی دردناک و نامتعارف باشیم اما تا کی و تا کجا باید در این دنیا باقی موند و به چه قیمتی ؟!!

حتی زمانی که برده نیستیم همچنان به بردگی ادامه میدیم

 برده نوعی شرطی شدن کلاسیک و چیزی شبیه همون عدم جسارت من برای تلف کردن زمان در انتخاب یک فیلم و پذیرفت مسئولیت انتخابم

زیر لب زمزمه کینم

من شاهد نابودی دنیای منم

باید بروم دست به کاری بزنم

ü      تاثیر دنیای کودکی ما بر آینده ای حتی به ظاهر موفق  

 مامان ، بابا  کجا بودین وقتی من داشتم مورد سوء استفاده و  تجاهم و تجاوز قرار میگیرفتم

روح من درد کشید خیلی

و زمانیکه پسر میگه سالها برده جنسی دوست مادرش بوده  و دختر ازش میپرسه مادرت خبر داشت و پسر میگه مسلما نه

ü      برده ای که سالها درد کشیده حالا تمایل به امضای قراردادی دارده که قرار است با چرک و خونی احساسی که لحظه به لحظه  داره تجربه اش میکنه  پای قراردداد را امضا کنه

ü      هر نابهنجاری که ایجاد میکینم  قراراه کجا بازتاب پیدا کنه و هیچ کس ظالم نخواهد شد مگر اینکه به اندازه کافی ظلم دیده باشه

حواسم باید به این موضوع باشه

ظلمی که روح توان دردک و درمانش را نداره و باید یک جا تف بشه

چقدر صورتم بوی تف میده ....

و چقدر دوست دارم تف کنم گاهی ...

ü      هر دردی آستانه ای دارده و تازمانی که از آستانه نگذشته درد است و بعد از عبور از آستانه فقط یک ظغیان است .اینجا  جایی که دقیقا بهترین تصمیم ها گرفته میشه

دقیقا مثل جایی که دختر از پسر میخواد به بدتربن شکل ممکن تنبیهش کنه چون فقط اونجا است  که میتونه واقعا بفهمه چی در انتظارش است .  

درد از آستانه میگذره و تصمیمی گه گرفته میشه

ü      و چه بلایی سر کودکان اطرافمون میاریم و کودک درونمون وقتی در حل تنبیه کردنش هستیم

برده هایی که انتقام خواهند گرفت ...

فیلم زیبایی بود اما دوبار ه نخواهم دید و همچنان فیلم محبوب من  BRAVE  است و سه گانه بتمن و البته Philosopher  و چنتا فیلم دیگه ....

گل آفتاب گردون

میخروشد مهتاب تا لب چشمه دستان تو 

تا من هر صبح روی ناشسته خویش

بسپارم به برش 

ای سراپا همه نور 

کاش میدانستی من و باران با هم با سر زلف آشفته باد 

به دیدار تو پرواز شدیم 

چشمانت خورشید است 

دل من مزرعه گلهای بزرگ زرد رنگ 

رو که میگیری 

همه آرزوهای بزرگم ته نشین میگردد

میشم مردانی 

ساقدوش خرچنگهای بی تاب 

روکه میگیری 

دنیایم بی پاییز است 

خاکستری و تک رنگ 

همه پا شب 

همه جا تاریک است ...

..........................................................

هدیان های یک دختر رمانتیک 

همین الان یهویی 

در پاسخ به یک دسته گل آفتابگردون از طرف یک دوست نه چندان بد در دنیای مجازی تلگرام