در بین همه تصمیم های زندگی جسارت انتخاب یک فیلم برای دیدن میتونه دغدغه جالبی باشه به خصوص وقتی که محدودیت زمانی برای همه ما یک واقعیت اجتناب ناپذیره ، بیماری دنیای مدرن . شاید هم دنیای این روزهای من که زمان بر روی شبدیز تیزپایی سوار است و من گویی در یک سیاه چاله عظیم گیر کردم و در حال پیاده گز کردن مسیر زندگیم
چشم که باز میکنی میبین حتی موهای ابروت هم در حال سپید شدن هستند .
برای من انتخاب یک فیلم برای دیدن یک شمشیر دو لبه است :
- بر بال نشئه ای شگفت انگیز تا چند روز در هبروتی و با شخصیت های فیلم در حال همانند سازی
- روحت قی میکنه و کلی شماتت پشتش قطار میشه واسه ذبح کردن زمانی که تلف کردی و دستانت که الان به خون آلوده است
و فریاد صدای درونی – والد نکوهشگر- آخه مگه تو چقدر زمان برای هدر دادن داری ( همین الان در حال نوشتن این مطلب هم داره داد میزنه )
از اون اونجایی که مثل خیلی از جسارتهای دیگه ، من از جسارت انتخاب یک فیلم برای دیدن هم به بهانه ذکر شده بی بهره ام به یک زندگی انگلی بسنده کردم
همزیستی مسالمت آمیز مثل مورچه و شته
در بین وبگردی های گاه و بیگاه کسی جایی فیلمی رو دیده و نظری نوشته
به اعتماد شهودی که در لابلای کلمات جاری است به نوعی انتخاب با عدم اطمینان پایین دست میرنم و سهم نگارنده تشکری خواهد بود که رهسپار دنیای مجازی و گاهی هم کاءنات میشه
یکی از این فیلم های اخیر fifty shade of grey است یا همان 50 سایه یا طیف خاکستری البته اسم شخصیت مرد داستان هم grey است .
این یکی از اون فیلمهایی بود که با دیدنش نکوهش گر درونم ساکت موند هر چند عمقی را تجربه نکردم ، اما دلم لرزید
فیلمی که به قول منتقدیی به راحتی میشه داستانش را در چند جمله خلاصه اش کرد .
وقتی یک چیزی خیلی ساده است یا واقعا ساده و دم دستی است یا اونقدر عمیق که برای اجتناب از رها کردن خودت در این عمق به سادگی و با جمله های دم دستی از کنارش رد میشی
به نظر من اسم این فیلم یعنی همون 50 طیف خاکستری خودش کلی حرف برای گفتن داره
سایه هایی که ارتباط معنا داری با نام شخصیت مرد داستان دارند
سایه هایی که به دنبال تک تک ماهستند
او برای تعریف دنیای عجیب و بی انعطافی که برای خودش انتخاب کرده و هر بار که مورد سوال قرار میگیرد فقط یک تعریف و توجیه داره
قیافه حق به جانبی به خودش میگیره و پاسخ میده واسه لذت بردن ... همه اینها واسه لذت بردنه
او قرارداد عدم افشا داره و اشاره میکنه که وکیلیم به امضای این قرارداد اصرار داره
او اصرار میکنه که رمانتیک نیست و با گل و عشق رابطه ای نداره و مدام در حال سوپرایز کردن دختری است که تا آخر داستان اصلی ترین دلیل و تمایل پسر برای ادامه رابطه را به طور رسمی قبول نمیکنه
حتی تا حدی این پتانسیل را اشکار میکنه که دختر میگه دیگه از سوپرایز شدن حوصله ام سر رفته
به شکل جذابی که فانتزی همه زنهای دنیا است حمایت گر است و حواسش به همه چیز هستن
معتقد است عشق بازی نمیکنه اما بهترین بازیگر این صحنه است به شکلی که این رفتارش دختر راوادار میکنه در برای دنیای سادیستیک و غیر قبال درک پسر تسلیم بشه فقط به خاطر تمایی که حتی خود پشر هم ازش بی خبر . پاکی و سفیدی محض ... عشق
حتی به ویرجین بودن دختر به شکل اوهورایی احترام میگذاره
پسر در تمام فیلم در حال نقض قوانینی که خود وضع کرده و شاهد تقلای ناشناخته ای برای رهایی که کلیشه هایی که اون را به اسارت کشیدن
خوابیدن با دختر
قدم زدن
ابراز علاقه کردن و به دنبال دختر رفتن و اصرار برای ادامه رابطه ، درد و دل کردن و ....
او اجازه نمیده دختر جسمش را لمسش کنه اما وقتی میفهمه که دختر بی خبر و غیر مترقبه داره ازش دور میشه عصبانی میشه چون قبلا بدون اینکه خبر داشته باشه روح خودش را تسلیم دختر کرده اما همچنان طبق یک عادت قدیمی در حال مبازره کردن است و این مبارزه درد عمیقی را به دنیای بیرونی تحمیل میکنه که در نهایت منجز به زجر درونی میشه
به نظر من فیلم با تمام دیالوگی که داره بیشتر مسیر سکوت را طی میکنه چون واژه ها هیچوقت توان تفسیر احساسات ما را ندارند
اما یکی دو تا دیالوگ قابل تامل است
زمانی که اولین ضربه سادیستیک را در رابطه سکشورال یا همان رابطه مورد علاقه پسر (BDSM) به دختر وارد میکنه از او میپرسه درد داشت ؟
او نگران اذیت کردن و درد کشیدن دختر است ... رفتاری که تمام اصول و تغریف های بیماری سادیسم را نقض میکند .
دختر جواب میده: نه
علارغم ایکه قبل از وارد شدن اولین ضربه تمام رفتار بدن دختر سرشار از ترس و اظراب است .
پسر میگه : میبینی ، درد بیشتر در ذهن تو حضور دارد
جایی دختر با عصبانیت از پسر میپرسه
از چی میترسی
از چی داری فرار میکنی و پسر با عصبانیتی دردناک فریاد میزنه: من 50 سایه خاکستری دارم
به نظر من فیلم در همین جمله رسالت خودش را انجام داده و تایید میکنه که ارزش دیدن داشت .
در حالت بین خواب و بیداری درب آسانسور بسته میشه و موسیقی پایانی فیلم پخش میشه
..................................................................
اینجا مینویسم که یادم نره
ü واقعا چند درصد زندگی من در لابه لای این سایه ها گیر کرده
سایه هایی که میشناسمشون اما چسبناکن و از اون بدتر اینه تلاش میکنم منطقی جلوه بدمشون
دقیقا مثل جایی که پسر میگه : به دنیای من خوش اومدی
همان دنیایی که از کودکی به او تحمیل شده بود و در 15 سالگی به اوج خودش میرسه
ü مرز بین واقعیت درونی من و چیزی که نشان میدم چقدر باریک است و این دو چقدر با هم منطبق هستند؟ انگار نقش بازی کردن و ماسک زدن یک عادت شده که ترکش موجب مرض است
دقیقا مثل لحظه ای که در آخرین سکانس فیلم پسر برای دلداری و شاید ابراز پشیمانی وارد اتاق آنیمای خودش میشه که با شلاق در تمام مدت زندگی تنبیه شده
ü شاید ما گاهی طبق یک حادثه و جبری محکوم به تجربه کردن دنیایی دردناک و نامتعارف باشیم اما تا کی و تا کجا باید در این دنیا باقی موند و به چه قیمتی ؟!!
حتی زمانی که برده نیستیم همچنان به بردگی ادامه میدیم
برده نوعی شرطی شدن کلاسیک و چیزی شبیه همون عدم جسارت من برای تلف کردن زمان در انتخاب یک فیلم و پذیرفت مسئولیت انتخابم
زیر لب زمزمه کینم
من شاهد نابودی دنیای منم
باید بروم دست به کاری بزنم
ü تاثیر دنیای کودکی ما بر آینده ای حتی به ظاهر موفق
مامان ، بابا کجا بودین وقتی من داشتم مورد سوء استفاده و تجاهم و تجاوز قرار میگیرفتم
روح من درد کشید خیلی
و زمانیکه پسر میگه سالها برده جنسی دوست مادرش بوده و دختر ازش میپرسه مادرت خبر داشت و پسر میگه مسلما نه
ü برده ای که سالها درد کشیده حالا تمایل به امضای قراردادی دارده که قرار است با چرک و خونی احساسی که لحظه به لحظه داره تجربه اش میکنه پای قراردداد را امضا کنه
ü هر نابهنجاری که ایجاد میکینم قراراه کجا بازتاب پیدا کنه و هیچ کس ظالم نخواهد شد مگر اینکه به اندازه کافی ظلم دیده باشه
حواسم باید به این موضوع باشه
ظلمی که روح توان دردک و درمانش را نداره و باید یک جا تف بشه
چقدر صورتم بوی تف میده ....
و چقدر دوست دارم تف کنم گاهی ...
ü هر دردی آستانه ای دارده و تازمانی که از آستانه نگذشته درد است و بعد از عبور از آستانه فقط یک ظغیان است .اینجا جایی که دقیقا بهترین تصمیم ها گرفته میشه
دقیقا مثل جایی که دختر از پسر میخواد به بدتربن شکل ممکن تنبیهش کنه چون فقط اونجا است که میتونه واقعا بفهمه چی در انتظارش است .
درد از آستانه میگذره و تصمیمی گه گرفته میشه
ü و چه بلایی سر کودکان اطرافمون میاریم و کودک درونمون وقتی در حل تنبیه کردنش هستیم
برده هایی که انتقام خواهند گرفت ...
فیلم زیبایی بود اما دوبار ه نخواهم دید و همچنان فیلم محبوب من BRAVE است و سه گانه بتمن و البته Philosopher و چنتا فیلم دیگه ....