طعم تو در تمام لحظه هام جاری است
اومد نشست کنارم
یک جوری نشست روی صندلی که منو یاد مریض هایی انداخت که ساعت های طولانی تو اتاق انتظار نشستن
نوعی صبوری اجباری با کلافگی محض از یک جایی به بعد
خوش تیپ بود
بوی عطر گس و تلخش مشامم رو قلقلک داد
چند ثانیه فقط
و پرتم کرد به رویایی کشدار و ناتمام
به ساعتم نگاه کردم
فنجان قهوه روی میز
صداهای مبهمی در فضا چرخ میزد
قهوه ام رو سر کشیدم
حس مسافرهای بین راهی رو داشتم که هیچ مقصدی به هیچ کجا ندارن
اما عجله هم دارن
فنجان رو طبق عادت همیشه بر گندوندم
گفت میخوای فال بگیری
لبخند محوی زدم
به ساعتم نگاه کردم
بیش از یک ساعت گذشته بود
چی گفته بود که من اصلا نشنیدم
خیلی وقته تو هبروت زندگی میکنم
تو خیالم
تو عاشقانه ای که رو پشت کلاغه سوارن و انگار قرار نیست هیچ وقت به مقصد برسن
یعنی ناخوداگاهم اینقدر تشنه بود
چه انتقام سختی
باید جواب عاشقی های نکرده ام و اینطوری پس بدم
نمیدونم چی گفت که یک دفعه نگاهم رو به سمتش برگردونم
دستام و بردم جلوی بینیم و یک نفس عمیق کشیدم
اینبار شنیدم چی گفت
:دستات بوی قهوه گرفته?
لبخند مضحکی زدم
:اره
گس و تلخه
خیلی وقته دستام این بو رو میده
نفس عمیقی کشیدم از فشار سنگ نامرءی که روی قفسه سینه ام جا خوش کرده
این اخری رو تو دلم گفتم
:عطر تنش خیلی وقته رو دستام ماسیده
او همچنان حرف میزد ...
من همچنان دستهامو بو میکردم ...
یک جوری نشست روی صندلی که منو یاد مریض هایی انداخت که ساعت های طولانی تو اتاق انتظار نشستن
نوعی صبوری اجباری با کلافگی محض از یک جایی به بعد
خوش تیپ بود
بوی عطر گس و تلخش مشامم رو قلقلک داد
چند ثانیه فقط
و پرتم کرد به رویایی کشدار و ناتمام
به ساعتم نگاه کردم
فنجان قهوه روی میز
صداهای مبهمی در فضا چرخ میزد
قهوه ام رو سر کشیدم
حس مسافرهای بین راهی رو داشتم که هیچ مقصدی به هیچ کجا ندارن
اما عجله هم دارن
فنجان رو طبق عادت همیشه بر گندوندم
گفت میخوای فال بگیری
لبخند محوی زدم
به ساعتم نگاه کردم
بیش از یک ساعت گذشته بود
چی گفته بود که من اصلا نشنیدم
خیلی وقته تو هبروت زندگی میکنم
تو خیالم
تو عاشقانه ای که رو پشت کلاغه سوارن و انگار قرار نیست هیچ وقت به مقصد برسن
یعنی ناخوداگاهم اینقدر تشنه بود
چه انتقام سختی
باید جواب عاشقی های نکرده ام و اینطوری پس بدم
نمیدونم چی گفت که یک دفعه نگاهم رو به سمتش برگردونم
دستام و بردم جلوی بینیم و یک نفس عمیق کشیدم
اینبار شنیدم چی گفت
:دستات بوی قهوه گرفته?
لبخند مضحکی زدم
:اره
گس و تلخه
خیلی وقته دستام این بو رو میده
نفس عمیقی کشیدم از فشار سنگ نامرءی که روی قفسه سینه ام جا خوش کرده
این اخری رو تو دلم گفتم
:عطر تنش خیلی وقته رو دستام ماسیده
او همچنان حرف میزد ...
من همچنان دستهامو بو میکردم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 11:52 توسط pandora
|
اینجا بازتابی از من است . کلبه چوبی و دنج ذهن بلند پروازم ...