باز افسرگی سراغت میاد و یک بی انگیزگی محض همه وجودت را به آتیش میکشه 

باز هم سندرم پیش از قاعدی 

صبح چشمهات را باز میکنی و صدایی بهت میگه صبح بخیر خانومی 

پاشو 

صدای درونی 

و تو حس بلند شدن نداری 

و تا آخرین لحظه ای که بتونی تو رخت خواب میمونی 

یک شعر تکراری رو زمزمه میکنه برات 

زندگی زیبا است ای زیبا پسند 

زیبه اندیشان به زیبایی رسند 

آنقدر زیبا است این بی بازگشت 

تا برایش باید از جانها گذشت 

این روزها همش به این فکر میکنم که دلم میخواد دوباره 15 ساله بشم 

فقط 20 سال دیگه دوباره بهم فرصت زندگی بدن 

اگه الان 15 ساله بودی چه میکردی 

ابرهای بالای سرم را پاک میکنم و میگم من از همین الان حدود 30 سال دیگه فرصت زندگی دارم 

این 30 سال به ازای اون 20 سالی که میخوام 

اصلا با خودم قرار میزارم بی خیال سن 

اصلا چه فرقی میکنه 

من یک سری اهداف دارم و یک مدتی وقت 

مرده مگه کیه 

اونی که اثری از خودش در دنیا نگذاره 

و من نمیخوام بدون اثر از این دنیا برم 

هر کجا که باشم 

اثر من تولید محتوا است 

همین نوشته الان یک اثر است 

کلی کار دارم واسه انجام دادن 

باید یک نگاهی به ارزشهام بندازم و همین امروز در راستای ارزشهام حرکت کنم 

هر چی که باشه 

فقط یک کاری بکنم ...

ابن روزها همش یک صدایی درونم میگه 

راهم رو شون کن 

شاید هم روشن است و من پشت به در نشستم 

سه تا کتاب باید بخونم 

سایه ات را مالک شو 

حلقه قدرت 

رنج ها حرفهایی برای گفتن دارند