یک عاشقانه آرام
غافگیر شدی
طبق یک افسانه قدیمی زندگی هر فردی هر 32 سال یکبار از نو شروع خواهد شد
دلم میخواهد افسانه ها را باور کنم
باید به نشانه ها ایمان داشت ؟
اولین نقاشی سیاه قلم من
یک دختر سرخ پوست با گردنی فراخ
در حال پوست انداختن از کالبدی کهنه
با تموم شدن این کار حسی فردی را داشتم که انگار به همه آرزوهاش رسیده باشه
با فیگور 17 سالگیم راه میرفتم
شاد و بی خیال و مبهوت
برای اولین بار امسال برای خودم هدیه گرفتم
یک ساعت ماساژ
یک عالمه عشق هدیه گرفتم
حضور بی مرزی که هرگز قدر بودنش را ندونستم و همیشه نقشه کشیدم برای نبودنش
انسانها در هیچ دادگاهی غیر از قلب خودشون محاکمه نخواهند شد
بعد از مدتها شاد شادم امروز
غمهای کهنه در من سان میرن و هنوز به یادم میندازن که مستحق هیچ شادی نیستم
اینقدر از خودم ناراضیم که گاهی ترحم میکنم به روحم
در یک مراقبه کوتاه اما عمیق
به دیدن خود درونم رفتم
فرتوت و ناتوان به صلیب کشیده شده بود
به همه این اوصاف اما شادم امروز
یک جایی در دور دستهای قلبم جایی برای خودم هست هنوز
تلاش میکنم جایی باز کنم
کسی گفت فرصت لذت بردن از زندگی مثل آبی است که درون یک لیوان ترک دار ریختیم
اگر هرچه زود تر سر نکشیم ترک لیوان به جای ما سر خواهد کشید
این دلداری های زود گذر فقط به درد خودنمایی در مراسم ترحیم میخوره
تلاش میکنم ریشه های عمیق را بشناسم
شاید بشه حتی عاشق سرطان شد
طالعی که من را به زندگی پیوند داده...
اینجا بازتابی از من است . کلبه چوبی و دنج ذهن بلند پروازم ...